وقت رفتنِ
چه نيك پي بردي كه ضعيف هستم
چند باري اشاره كردي اما التفات نكردم
اما بالاخره حركت كردم,تو هم هواي من و داشتي
بعد ها متوجه شدم كه جاده بسيار باريك و لغزنده بود
مفتون نگاه تو شدم و براي ديدن جاده و اطرافم چشمانم ياراي ديدن نداشتند
همه صداها التماس ها زخم زبان ها و اخمها
برای من بي معني بود
همه را بهانه اي مي پنداشتم و تصورم اين بود كه تمام آنها در اشتباهند٬ جز من
رویاهایمان و وعده ها تكرار شد
فراموشی و دوری از دوستان قديمي ٬ آنقدر که به گلايه ها توجهی نداشتم
آرام آرام دست بر دلم گذاشتي
اوايل كه حالتي خجالتي داشتم
اما قلبم به قلبت دوخته شد ٬ لبخد زدم
آنگاه و پس از آن
نگاهم تغيير كرد اخلاقم متفاوت شد
رفتارم دگرگون گشت
تا اینکه کم کم ترک برداشتم
و امروز شکستم...
دیگر وقت رفتن است
هرگاه یاد من کردی در دل بگو " یادش بخیر "
+ نوشته شده در شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:37 توسط فــاطــمــه
|
حالم به هم مي خورد از کلمه ی عزيزم !