چه نيك پي بردي كه ضعيف هستم

چند باري اشاره كردي اما التفات نكردم

اما بالاخره حركت كردم,تو هم هواي من و داشتي

بعد ها متوجه شدم كه جاده بسيار باريك و لغزنده بود

مفتون نگاه تو شدم و براي ديدن جاده و اطرافم چشمانم ياراي ديدن نداشتند


همه صداها   التماس ها   زخم زبان ها  و   اخمها


  برای من بي معني بود

همه را بهانه اي مي پنداشتم و تصورم اين بود كه تمام آنها در اشتباهند٬ جز من

رویاهایمان و وعده ها تكرار شد 

فراموشی و دوری  از دوستان قديمي ٬ آنقدر که به گلايه ها توجهی نداشتم     


آرام آرام دست بر دلم گذاشتي

اوايل كه حالتي خجالتي داشتم

اما قلبم به قلبت دوخته شد ٬ لبخد زدم

آنگاه و پس از آن

نگاهم تغيير كرد اخلاقم متفاوت شد

رفتارم دگرگون گشت


تا اینکه کم کم ترک برداشتم


و امروز شکستم...


دیگر وقت رفتن است


هرگاه یاد من کردی در دل بگو " یادش بخیر "